‏نمایش پست‌ها با برچسب فردوسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فردوسی. نمایش همه پست‌ها

جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۸

خِرد


خرد بهتر از هر چه ایزد بداد/ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای/خرد دست گیرد به هر دو سرای

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸

فردوسي- آغاز كتاب



به نام خداوند جان و خرد*** کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای *** خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر *** فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست *** نگارنده‌ی بر شده پیکرست

به بینندگان آفریننده را *** نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه *** که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد *** نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی *** همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست *** میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد اوی *** در اندیشه‌ی سخته کی گنجد اوی

بدین آلت رای و جان و زبان *** ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی *** ز گفتار بی‌کار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه *** به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود *** ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخن‌گاه نیست *** ز هستی مر اندیشه را راه نیست

فردوسي - ستايش خرد



کنون ای خردمند وصف خرد *** بدین جایگه گفتن اندرخورد

کنون تا چه داری بیار از خرد *** که گوش نیوشنده زو برخورد

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد *** ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای *** خرد دست گیرد به هر دو سرای

ازو شادمانی وزویت غمیست *** وزویت فزونی وزویت کمیست

خرد تیره و مرد روشن روان *** نباشد همی شادمان یک زمان

چه گفت آن خردمند مرد خرد *** که دانا ز گفتار از برخورد

کسی کو خرد را ندارد ز پیش *** دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند ورا *** همان خویش بیگانه داند ورا

ازویی به هر دو سرای ارجمند *** گسسته خرد پای دارد ببند

خرد چشم جانست چون بنگری *** تو بی‌چشم شادان جهان نسپری

نخست آفرینش خرد را شناس *** نگهبان جانست و آن سه پاس

سه پاس تو چشم است وگوش و زبان *** کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان

خرد را و جان را که یارد ستود *** و گر من ستایم که یارد شنود

حکیما چو کس نیست گفتن چه سود *** ازین پس بگو کافرینش چه بود

تویی کرده‌ی کردگار جهان *** ببینی همی آشکار و نهان

به گفتار دانندگان راه جوی *** به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی *** از آموختن یک زمان نغنوی

چو دیدار یابی به شاخ سخن *** بدانی که دانش نیاید به بن

فردوسي - آفرينش عالم



از آغاز باید که دانی درست *** سر مایه‌ی گوهران از نخست

که یزدان ز ناچیز چیز آفرید *** بدان تا توانایی آرد پدید

سرمایه‌ی گوهران این چهار *** برآورده بی‌رنج و بی‌روزگار

یکی آتشی برشده تابناک *** میان آب و باد از بر تیره خاک

نخستین که آتش به جنبش دمید *** ز گرمیش پس خشکی آمد پدید

وزان پس ز آرام سردی نمود *** ز سردی همان باز تری فزود

چو این چار گوهر به جای آمدند *** ز بهر سپنجی سرای آمدند

گهرها یک اندر دگر ساخته *** ز هرگونه گردن برافراخته

پدید آمد این گنبد تیزرو *** شگفتی نماینده‌ی نوبه‌نو

ابرده و دو هفت شد کدخدای *** گرفتند هر یک سزاوار جای

در بخشش و دادن آمد پدید *** ببخشید دانا چنان چون سزید

فلکها یک اندر دگر بسته شد *** بجنبید چون کار پیوسته شد

چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ *** زمین شد به کردار روشن چراغ

ببالید کوه آبها بر دمید *** سر رستنی سوی بالا کشید

زمین را بلندی نبد جایگاه *** یکی مرکزی تیره بود و سیاه

ستاره برو بر شگفتی نمود *** به خاک اندرون روشنائی فزود

همی بر شد آتش فرود آمد آب *** همی گشت گرد زمین آفتاب

گیا رست با چند گونه درخت *** به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت

ببالد ندارد جز این نیرویی *** نپوید چو پیوندگان هر سویی

وزان پس چو جنبنده آمد پدید *** همه رستنی زیر خویش آورید

خور و خواب و آرام جوید همی *** وزان زندگی کام جوید همی

نه گویا زبان و نه جویا خرد *** ز خاک و ز خاشاک تن پرورد

نداند بد و نیک فرجام کار *** نخواهد ازو بندگی کردگار

چو دانا توانا بد و دادگر *** از ایرا نکرد ایچ پنهان هنر

چنینست فرجام کار جهان *** نداند کسی آشکار و نهان